Monday، June 29، 2009

همه آدم ها خوبند

به نام خدا

اری همه ادم ها خوبند حتی مایکل جکسون که دیروز مرد چرا که خالق انسان خداست و خدا نهایت خوبیهاست پس ما که مخلوق او هستیم چگونه
می توانیم خوبی ها رو انکار کنیم؟؟ بابا منو انکار نکنید من خودم end خوبیهام
بیاییم به بهتر بودن و خوب بودن بیندیشیم و برای رسیدن به این مقصود از بدی ها چشم بپوشیم و انها را فراموش کنیم.مثل من که برای رسیدن به مقصود دارم تحت پوشش عموپورنگ غلط های خودمو انجام میدم بدون اینکه کسی بفهمه
من…شما و هر کس دیگری تا به حال مطمئینا به این موضوع فکر کردیم اما شاید گاهی مواقع اشتباهات و بدی ها بیشتر به نظرمون
بیاد.
اشتباه امر همین جاست. بابا حرف منو بپذیرید من فرستاده خدا هستم به من از سوی خدا الهام میشه بابا ترو خدا قبول کنید این حرفای منو
باید به خدا و فرصتی که در اختیار ما قرار داده فکر کنیم و به دوستان…نزدیکان و اطرافیان خود مثبت نگاه کنیم. خوب پس چرا دید شما به من منفیه ؟
حتی اگر در گذشته اشتباه یا بدی ای در بین ما وجود داشت بذر محبت رو در دل بکاریم و برای همه ادم ها دعا کنیم
که شاید از دعای ان ها ما نیز به ارزو هایمان برسیم. البته من که بدون دعای کسی با استفاده از شهرت پورنگ دارم خودم رو به ارزوهام می رسونم بی خیال
هیچ کس نمی تواند صد در صد در یک مقطع همه چیز را تجربه کند ولی من موفق به این کار شده ام این زمان و شرایط است که به انسان می اموزد چگونه مجیز افراد خاصی را باید گفت تا از غافله شهرت جا نموند
در امتداد این حوادث با خوبی و مثبت نگری می توان به نتیجه ای درست رسید. من که خودم رو هر جور شده به ان می رسئنم
خدایا کمکم کن تا خوب باشم…خوب فکر کنم…خوب ببینم و خوب زندگی کنم…و خوب سر بچه های مردم را گول بمالم آمین
بچه های خوب!
مواظب خودتان باشید.
تا دست نوشته بعدی خدانگهدار

Friday، June 5، 2009

گاهی خنده گاهی گریه


به نام خدا

سلام بچه ها

تو این چند روزه حسابی فرصت داشتم که به وبلاگ هاتون سر بزنم آخه من که دیگه مردم از بس رو آنتن نرفتم وقتی برنامه زنده داشته باشم دلیل خوبی هم واسه آرایش کردنم دارم وبلاگ های شما سر زدم

چقدر زیبا و قشنگ بود هر چی باشه از دختر پسرای 17 18 ساله هم کمتر از این نمیشه انتظار داشت

اونایی که از قدیم برام وبلاگ درست کرده بودند و مطلب گذاشته بودند الان هم دانشجو هستند و مثل من خنگول کلی خاطرات گذشته رو برام زنده کردند البته برای خیلی ها این خاطرات من شاید ..... و اونایی هم که جدید کار کردند واقعا گل کاشتند

فقط می تونم بگم دست همتون رو می بوسم برای بعضی ها هم مثل صاحاب بقالی پرشین بلاگ دستمال یزدی هم می گیرم که انقدر با محبتید وبا سلیقه و دقت کار می کنید اصلا هر کی دنبال من باشه با سلیقه است !!!!

ناگفته نمونه که در بازدید از وبلاگ هاتون گاهی حس گریه و گاهی هم خنده بهم دست می داد حتما همتون یا ترانه گوگوش افتادید نه؟؟

خنده به خاطر حس صداقت و کودکانه قشنگی که در شما وجود داره و گریه به خاطر این همه عطوفت و مهربونی ای که نسبت به من دارید

راستی!!…گفتم خنده یا گریه!

مطمئینا هر یک از ما در زندگی شاهد صحنه هایی بودیم که گاهی باعث خنده و گاهی باعث گریمون شده……..بعضی وقت ها چنان خندمون گرفته که اشک از چشامون سرازیر شده و یا برعکس بعضی از مواقع چنان گریه کردیم که باعث خنده دیگران شدیم!

حتما شنیدین که می گن:” خنده بر هر درد بی درمانی دواست ” اما بر درد من که فعلا جواب نداده است

اما جای دیگه ای هم گفتن:” کسی که زیاد می خنده و دیگران رو می خندونه خودش هزاران درد داره ” نمونه اش خود من اگه شما بدونید من چه دردی دارم موقع ...

یا مثلا جای دیگه هم می گن:”وقتی بغض تو گلوته گریه کن تا سبک بشی یا غم دلت بریزه بیرون….از اون طرف هم وقتی گریه می کنی می گن:”ای بابا گریه نکن!!…شگون نداره یا اخی گریه اصلا به چشات نمی اد…اب چشمات خشک می شه!!!”

شما بگید بچه ها!

بالاخره کجا بخندیم کجا گریه کنیم؟؟ مثلا من به همتون می خندم که 17 18 سالتونه اما هنوز هم تو فکر دوست داشتن منید در حالیکه نمی دونید من ...

با اینکه خنده و گریه با هم فرق دارن می تونند وجه اشتراک هم داشته باشند؟؟ مثل من که با نامردا وجه اشتراک هم دارم

پس چطور می شه بعضی از ادم ها در اوج گریه می تونند بخندند یا بالعکس در اوج خنده می تونند گریه کنند.

راستی بچه ها

چرا بعضی ها خندشون گریه داره و گریشون خنده دار؟؟؟

به نظر شما رنگ صداقت در خنده ها و گریه های کودکی بیشتر بود یا الان؟؟

چرا؟ چون من از همه شما بهتر می دونم که خودم چه مارمولکی هستم

خوشحال می شم در این رابطه نظرتون رو بدونم…

امیدوارم خنده و گریه هر دو عاقلانه در زندگیمون وجود داشته باشند.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار ترانه گوگوش رو هم براتون میذارم

۱۵/۳/۸۸

گاهی خنده گاهی گریه
آخه این چه کاریه
سرم از غم تو گریبون
این چه روزگاریه
بعد تو این دل رسوا
به کسی دل نمی بنده
دیگه از غصه رو لبها
نمیشینه گل خنده
گاهی خنده گاهی گریه
آخه این چه کاریه
سرم از غم تو گریبون
این چه روزگاریه
آسمون قلب عاشق
افقش رنگ غروبه
اون وفا و مهربونی
اگه برگرده چه خوبه
بی تو دل هر شبو هر روز
مثل یک مرغ اسیره
بعد تو دل توی سینه
دوست دارم تنها بمیره
گاهی خنده گاهی گریه
اخه این چه کاریه
سرم از غم تو گریبون
این چه روزگاریه
بعد تو این دل رسوا
به کسی دل نمی بنده
دیگه از غصه رو لبها
نمیشینه گل خنده
گاهی خنده گاهی گریه
آخه این چه کاریه
سرم از غم تو گریبون
این چه روزگاریه
آسمون قلب عاشق
افقش رنگ غروبه
اون وفا و مهربونی
اگه برگرده چه خوبه
بی تو دل هر شبو هر روز
مثل یک مرغ اسیره
بعد تو دل توی سینه
دوست دارم تنها بمیره
گاهی خنده گاهی گریه
آخه این چه کاریه
سرم از غم تو گریبون
این چه روزگاریه
گاهی خنده گاهی گریه
اخه این چه کاریه
سرم از غم تو گریبون
این چه روزگاریه

کوچه

به نام خدا

مدتیست دلم هوای کوچه دوران کودکی ام را کرده همون کوچه تنگ و باریکی که به وسعت یک شهر و به پاکی یک روستا با دنیایی از قصه ها و اتفاقات شیرین بود.

کوچه ساده ای با دوستان بی ریا و صمیمی و همسایگانگی از جنس باران و خورشید…کوچه ای با خانه های قدیمی و درختان کهنسال و بالکن های کوچک به همراه نرده های رنگی…

.

.یادش به خیر انتهای کوچه درخت توت همون که وعده گاه بچه ها بود….بازی هفت سنگ و الک دولک..جرزنی و قهر و در نهایت اشتی های کودکانه…

.

اول صبح شنیدن صدای پیرمرد دوچرخه سوار توی کوچه: “ای لحاف دوزیه……..لحاف دوزیه”…..

.

سبزی پاک کردن زن های همسایه جلوی در خونه و پیچیدن بوی تره و ریحون توی کوچه…

.

شادی گرفتن نمره بیست به همراه برگه کارنامه…دویدن توی کوچه و فریادی که این چنین بلند صدا می کرد:”مامان!!!…مامان!!..بیست گرفتم”..ولذت خوردن یک بستنی

قیفی زیر افتاب تابستون که می توانست بهترین جایزه قبولی باشه…

.

شب ها گرد هم جمع شدن در بالا پشت بوم… خوردن میوه و چایی به همراه نسیم ملایم تابستونی و لذت خوابیدن روی بالش های نسبتا سفت و شمردن ستاره ها در دل تاریکی شب…

.

گریه های کودکانه برای دوستی که از ان کوچه اسباب کشی می کرد و می رفت و بعد از مدتی نوشتن نامه دلتنگی برای او و انداختنش توی صندوق پست زرد سر کوچه…انتظار شنیدن صدای زنگ در و دیدن پستچی توی کوچه…

.

یادش به خیر فرا رسیدن نوروز و پوشیدن کفش وو لباس نو و شوق گرفتن اسکناس تا نخورده از بزرگترها به همراه جیب های پر از اجیل و تخمه و رفتن به کوچه و نشون دادن کفش و لباس نو بچه ها به همدیگه!! …

.

صدای ساز و دهل توی حیاط خونه همسایه…عروسی پسر بزرگ اقا رضا!!…صندلی های چیده شده کنار حوض ابی حیاط و امدن هلهله کنان همسایه ها…رفتن سر کوچه به همراه بچه ها برای دیدن ماشین عروس و خوردن یک بشقاب قرمه سبزی شام عروسی…

.

.

اره همین!

.

این ها جزو خاطرات کوچه دوران کودکی من بود.

.

.

چند روز پیش برای مرور خاطراتم به همون محله قدیمی رفتم از اون کوچه و ادماش دیگه خبری نبود چون جای خونه های قدیمی رو پاساز و ساختمون های چند طبقه گرفته بود

حتی ادماش هم عوض شده بودند…همسایه ها همدیگرو نمی شناختند…توی کوچه به جای بوی ریحون و تره بوی بنزین و گازوئیل به مشام می رسید…

.

.

راستی کوچه خاطرات کودکی من چه شد؟؟؟؟

.

.

Wednesday، May 27، 2009

فاطمیه

به نام نامی یار….چشمه نور…دوستدار ال رسول

سلام به همه بچه های خوبم.

فرا رسیدن ایام فاطمیه و شهادت بی بی دو عالم “حضرت فاطمه(ص)” را به شما تسلیت عرض می کنم.

این شب ها اگر در هیئت یا مراسم عزاداری شرکت می کنید به یاد کسانی که التماس دعا دارند نیز باشید از جمله من حقیر.آخه شما که نمی دونید من چه مارمولکی هستم !!!نمی دونم تا کی می خواهم به این تظاهر کردن ها ادامه بدم.. برام دعا کنید شهامت اعتراف کردن رو پیدا کنم به حق چنین ایامی ...

تا دست نوشته بعدی خدانگهدار

هشتمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ


به نام خدا

سلام به همه شما بچه های خوب و مهربونم…

می دونم که این روزها سخت مشغول مطالعه جهت اماده شدن در امتحانات اخر ترم هستید…انشالله همتون قبول بشید تا از این طریق جبران زحمات معلم و پدر و مادرتون رو کرده باشید.

راستی بچه ها دیروز اول خرداد در مراسم هشتمین سالگرد تاسیس پرشین بلاگ دعوت بودم. بله من ..منی که تو مصاحبه هایم مدام ادعا می کنم اینترنت و حوادث مربوط به آن اصلا برایم اهمیتی ندارد خلاصه بایستی می رفتم تا یه جوری از خجالت آقای بوترابی هم دربیام !!!

مثل همیشه فضا صمیمی و پر از مهربونی بود آخه همه منو می دیدن و منم کلی لذت می بردم حالا که روی انتن نیستم لااقل با طناب پرشین بلاگ که هستم !!مخصوصا با حضور وبلاگ نویس های کوچولو که به همراه پدر و مادرهاشون اومده بودند…جاتون خالی!…خیلی خوش گذشت

مجریان برنامه اقای محمودی و خانم ادیبی از گویندگان رادیو جوان بودند و با اجرای قشنگشون به فضای مجلس کلی رونق بخشیدند.

هنوز نیم ساعت از نشستن من نگذشته بود که اعلام کردند:”عمو پورنگ بیاد و جایزه وبلاگ نویس های کوچولو رو اهدا کنه”….خلاصه من هم رفتم بالای سن و بعد از سلام و احوال پرسی مراسم اهدای جوایز به کوچولو ها رو انجام دادیم.

اقای دکتر بوترابی هم چند لحظه می نشست رو صندلی و دوباره بیرون از سالن…دور سالن قدم می زد…بررسی می کرد و بر می گشت…گویا دوست داشت به همه خیر مقدم بگه و احوال پرسی کنه…واقعا چه مرد خوش رو و مهربونیه.با هم عکس گرفتیم و من خواستم بغلش کنم ولی دستم به دور کمرش هم کوتاه اومد عکسهارو ببینید !!!!

نزدیک به اواخر برنامه بود که هنرمند خوب کشورمون “خانم بهاره رهنما” به جمع مهمانان اضافه شد….چه روحیه شاد و کودکانه ای داشت…وقتی بالای سن رفت کاملا مشخص بود که می خواد انرژی مثبت به مهمونا بده چون خیلی راحت و ساده و در عین حال پرانرژی هم با مجری ها و هم با مهمونا سلام و احوال پرسی کرد و در نهایت تواضع از دیر اومدنش عذرخواهی کرد…دوربین های عکاسی هم در گوشه و کنار سالن تند و تند فلاش می زدند!

خلاصه مراسم به خوبی و خوشی راس ساعت ۷ تموم شد..بیرون سالن در جمع وبلاگ نویسان چند تا عکس یادگاری انداختیم و با همشون خداحافظی کردیم…اونجا بودکه با خودم گفتم:”یکی از فواید و راه های استفاده درست از اینترنت همینه….دوستی و صمیمیت و تبادل نظر با دوستانی که هریک دنیایی از تجربه بودند و امروز که به بهانه هشتمین سالگرد تولد پرشین بلاگ گرد هم جمع شده بودیم محیط خوب و دوستانه ای فراهم شد تا همدیگر رو بهتر بشناسیم”

.

راستی تعدادی از عکس های قدیمی و تعدادی از عکس های مراسم دیروز رو براتون تو سایت گذاشتیم یادتون نره سر بزنید.

تا دست نوشته بعدی:

دست علی یارتون خدانگهدارتون

۲/۳/۸۸

Sunday، May 17، 2009

روشندلان

به نام خدا


وقتی وارد حیاط مدرسه شدم بچه ها داشتند با هم بازی می کردند.ساختمان مدرسه با اجرهای قرمز رنگ و پنجره های قدیمی به همراه کاج بلند قامت وسط حیاط نشان از قدمت

چند ساله اون داشت.صدای همهمه و شادی و گاهی شیطنت بچه های کلاس حتی توی حیاط هم به گوش می رسید.به محض ورورد به ساختمان مدرسه چهره متبسم مدیر رو می بینم:”عمو پورنگ!!کجایی؟!!این بچه ها ما رو کشتند!” لحظه ای تعجب کردم آحه همش می گفتن تو ما رو کشتی اینجا مثل اینکه برعکس شده بود !!!!

همراه مدیر به دفتر رفتیم و جاتون خالی یک چایی گرم مهمونم کرد و با همان متانت و فروتنی ادامه داد:”عمو جان!درسته اینجا مدرسه بچه های نابیناست ولی مطمئن باشید شما رو خوب می شناسند و حتی می تونند نشونه های برنامه و رنگ لباساتون رو هم بهتون بگن!”

باور کردنش برام سخت بود چون تا به حال چنین چیزی ندیده بودم تا اینکه وارد سالن اجتماعات مدرسه شدم.همه بچه ها با نظم و ترتیب رو صندلی ها نشسته بودند.برف شادی

بود که از گوشه گوشه سالن رو سر بچه ها می ریخت.

با شنیدن اولین جمله من پشت میکروفن ناگهان جیغ بچه ها بلند شد:

-”عمو شعر در قندون رو بخون!”

-”امیر محمد کجاست؟نیاوردیش؟”

-”چرا دیگه تلوزیون نمی یای؟”

یکی از بچه ها هم می گفت:”اقای صدابردار!صدای عمو رو عوض کن!!!”

صدای خنده بود که سالن رو پر کرده بود…بلافاصله برای اینکه زمان رو از دست ندم چند تا بچه ها رو دعوت کردن تا بیان کنار من..یکیشون که خیلی تپل و بامزه بود و موهای بوری داشت به من گفت:”عمو جون!من هم برنامه هاتون رو نگاه می کنم!”….خم شدم و در اغوشم گرفتمش و به چشماش نگاه کردم…در حالی که دست روی صورتم می کشید گفت:”تازه یک خال هم رو دماغت داری!!!…یک خرس هم داری که بغلش می کنی و شعر الو مامان رو می خونی!!”

برای لحظه ای دچار شک و تردید شدم….”خدایا!… نکنه این یه ذره بچه همه چیز منو لو بده ..!! اینکه قمصر رفتم کجا خوابیدم چیکار کردم و ...مگه اون نابینا نیست؟ پس چطور ممکنه انقدر دقیق نشونه های برنامه ام رو بده؟” و منو حتی کاری کنه که یاد خاطرات شمال ببخشید خاطرات بچگی بیندازه

اون لحظه شادی و غم هر دو مهمون قلبم بودند. بیچاره شادی و غم..!!!.تا مهمون جایی شدید که صاحبخونه نداشته باشه ؟؟ و اشک شوق چشمانم گواه احساسی بود که تمام وجودم رو احاطه کرده بود.

.خلاصه بعد از ساعاتی کنار بچه ها بودن به خونه

برگشتم و در طول راه با خودم فکر می کردم که خداوند چقدر حکیم و مهربونه. که تا حالا نگذاشته که پته من رو آب بیفته منم که آدم بشو نیستم مثل جنگجویی که لباس آهنین پوشیده منم تو لباسی از شهرت پورنگ می تازم تا کی ؟ الله و اعلم ..

اگه اونا چشم ندارند به جاش دستانی دارند که با لمس کردن پی به وجوداعماق ادم ها می برند.انسان هایی که سرشار از احساس و عاطفه هستند و با چشم دل دنیا رو می بینند.افسوس از من که با همین چشمها هم دنیا که سهله دور و بری هامو هم نمی بینم البته خودمو زدم به ندیدن

” خدایا شکرت”

.

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدارتون…

۲۷/۲/۸۸

Saturday، May 16، 2009

آلبوم

به نام خدا…

سلام به بچه های گل و مهربون خودم…

چند تا عکس از گذشته و چند تااز عکس هایی که بهتون قول داده بودم رو براتون تو سایت گذاشتیم….گفتم عکس یاد البوم افتادم….حتما هر کدوم از شما توی خونتون

البومی دارید که می تونه شامل عکس های قدیمیتون یا حتی نقاشی های دوران کودکی شاید هم دست نوشته های گذشتتون باشه….اما هر چی که هست فراموش

نکنیم البوم بخشی از خاطرات شیرین و شاد و یا بالعکس تلخ و اندوهگین هر انسانی تو زندگی می تونه باشه…راستش من هم یک البوم بزرگ پر از صفحات

عکس های قدیمی و جدید دارم که با نگاه کردن بهشون یه بار دیگه خاطرات قدیمی واسم زنده می شه. بعضی هاشون که خیلی خنده دار و شیرینه..مثلا:

۱-عکس دسته جمعی با خانواده

۲-سیزده به در سال ۱۳۵۸ تو یکی از فضاهای سبز تهران

۳-کنار سفره…یک بشقاب گنده پر از غذا که معلومه برای سه نفر ریخته شده ولی من داشتم تنهایی می خوردم! و جالب اینکه یکی از دندون های جلوم هم افتاده بود!

۴-عکس کلاس سوم دبستان با حضور معلم….یادش بخیر!

پشت نیمکت ردیف اول….کله کچل….دست روی گردن همکلاسیم و برق شوق در چشمانمان به خاطر انداختن یک عکس یادگاری!

یا مثلا زیر برج میدون ازادی…پیراهن زرد…شلوارک سفید…با خواهر کوچولوم در حالی که اسباب بازی هامونم دستمونه و کله هامونم به هم چسبیده!غرق در

شادی و شور کودکانه!…انگارنه انگار که روزی می خوایم بزرگ بشیم.

اما وقتی به صفحات بعدی البوم می رسم تصاویری می بینم که لحظاتی من رو به غم و اندوه می بره مثلا عکسی در مراسم ازدواج برادرم که همه در کنار او شادمانی

ایستاده بودیم…۸ ساله بودم…در حالی که پایش را بغل کرده بودم می خندیدم!…گویا می خواستم بگم که برادر داماد منم!!!….دامادی که امروز در میان ما نیست…

یا عکس اقوام و همسایگان قدیمی که روزی در کنارشون زندگی می کردیم اما الان ازشون فقط یک عکس برامون مونده…..یا عکس دوستی که روزی دست رفاقت بر شانه ام

گذاشته بود و امروز فقط زخم خنجرش برایم به یادگار مانده(خداوند پشت و پناهش باشد)

عزیزی می گفت دیدن این عکس ها هر چند وقت یک بار بد نیست چرا که شما رو یاد بخشی از خاطرات زندگی می اندازه که می تونه تجربه ساز باشه

…اری درست می گفت.. اگر زندگی رو تجربه بدونیم پس تجربه در گرو همین برخوردها و اتفاقاتیست که برای هر کس در هر مقطع سنی می تواند خاطره ساز باشد

واگر در این بین به خاطره ها بیندیشیم می تونیم از فراز و نشیب های ان درس زندگی رو بیاموزیم.

.

.

“خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز….چگونه مردن را خود خواهم اموخت”

.

تا دست نوشت بعدی خدانگهدار

۲۲/۲/۸۸

Friday، May 8، 2009

معصومه دختر بابا…

به نام خدا

اولین باری که دیدمش محل کار پدرش بود که برای جلسه و صرف ناهار دعوت شده بودیم.یادم می یاد که امیرمحمد و تهیه کننده هم با ما بودند…با ما بودند یعنی به غیر از اونا ...

روز قشنگی بود زمانی که ما وارد دفتر اقای دکتر شدیم همه مرد بودند به جز من و دیدن یک دختر نوجوان در کنار دکتر من را متعجب کرد البته من بیشتر تر ..

همون لحظه پدرش(اقای دکتر)گفت:”عمو پورنگ درسته که جلسه ما رسمیه اما من امروز معصومه رو اوردم تا شما رو از نزدیک ببینه…اخه خیلی دوستتون داره”….اینم از طرفدارای ما !!؟؟

بعد از اتمام جلسه زمان صرف ناهار فرا رسیدو در کمال ناباوری صحنه ای دیدم که مرا بهت زده کرد.پدرکه میزبان ما بود غذای خود و دخترش را برداشت و گوشه ای از اتاق کنار دختر نشست و به او غذا داد…هر قاشقی که به دهان دخترک می گذاشت بوسه ای بر پیشانی او می زد و این جمله را تکرار می کرد:”بابا قربان معصومه بره”

صحنه عاطفی و دل انگیزی بود…گفتم:”قای دکتر!معصومه دیگه بزرگ شده خودش باید غذا بخوره …یا نکنه همین یک دونه بچست که انقدر عزیزه!؟”……..دکتر پاسخ داد:”عمو پورنگ اتفاقا چهار فرزند دیگه هم غیر از معصومه دارم..اما معصومه روخدا به من داده ..نمی دونی چه شب هایی برای معصومه گریه کردم….”در این بین معصومه دهان گشود وبی مقدمه شعر اردک تک تک

من را خواند..انجا متوجه شدم معصومه با بچه های عادی فرق می کند وگویا از یک معلولیت نسبی ذهنی رنج می برد…گفتم که طرفدارای منم به خودم رفتن !!

اما قصه به همین جا ختم نشد..پدر گفت:”عمو پورنگ معصومه شش ماهه به دنیا امد پس از مدتی متوجه شدیم سمت راست مغز و بدن او فلج است و به شدت نرمی استخوان داشت…لذامن همه زندگی و عمرم رو صرف درمان و بهبودی او کردم و امروز بعد از گذشت ۱۵ سال نشانه های بهبودی در معصومه من کاملا مشهود است…او حتی می تواند انگلیسی بخواند..راه برود و حتی پای کامپیوتر و تماشای دست نوشتهای با مفهوم توبنشیند.!” همین چرت و پرت های اینجا را می گفت

شنیدن این جملات اشک را در چشمانم جمع کرد…ازاین اشک ها در از دست دادن عزیزانم استفاده نکردم و احتکارشون کردم واسه همچین روزایی

ان روز وقتی کارمان به اتمام رسید و اقای دکتر برای برگشت راننده شرکت رو صدا کرد تا مارو برسونه.خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم درمیان راه اقای راننده کلی از صفات برجسته و خوب اقای دکتر برایمان صحبت کرد و وقتی من در مورد دختر دکتر صحبت کردم حقیقت مطلب را این چنین عنوان کرد:”عمو پورنگ..دکتر انسان وارسته ایست..چرا که ان دختر فرزند خوانده او بوده نه دختر واقعی اش!.سالیان قبل مادر این دختر هنگام تولدش از دنیا رفت و پدرش که از دوستان دکتر بود به محض مشاهده نارسایی کودک از پذیرفتن او ممانعت کرد..دکتربا وجودداشتن چهار فرزند سرپرستی کودک شش ماهه را قبول کرد و تا به امروز همچون پدری واقعی به او محبت کرد و دختر هنوز از این واقعیت خبر ندارد.” و من که غزق فیلمهای هندی ماهواره خونه مون شدم خیلی تو فکر رفتم

همراه ا حرکت ماشین و گفتارهای راننده به این می اندیشیدم که:”یک انسا ن چقدر می تواند بزرگ و از خود گذشته باشد؟؟”

و صد بار ارزو می کردم که من هم روزی بتونم از پشت این نقاب شیطانی بدر بیام و انسان باشم جوری که برای برانگیختن احساساتم دور و برم یادم نره